سرزمین غروب
  
 
 
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
 
آرشیو
 
شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
کاش ...

 

 

 

کاش الان آغوش گرمت، سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه، واسه دل شکستگیم بود


آرزوم اینه که دستام، توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق، با نوازش تو واشه


واسه چی خدا نخواسته، من تو آغوش تو باشم
قول میدم با داشتن تو، هیچ غمی نداشته باشم


همه هستی قلبم، تو دو حرف خلاصه میشه
عشق تو بودن با تو، دو نیاز زندگی شه


پرم از ترانه تو، گرچه که واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم، اونا دستم و میگیرن


راز عشق منو هیچکس، غیر مهتاب نمی دونه
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه


وای اگر من این نبودم، کاش می شد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو، بتونم بلکه رها شم


یه پرنده شم شبونه، بکشم پر به خیالت
برسم به لونه تو، بگیرم سر زیر بالت


زندگیم رنگ خدا بود، اگه تنها تو رو داشتم
اگه میشه واسه گریه، رو شونت سر می گذاشتم

 

 

 

یا حق!


 
یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
عشق تلخ

 

عشق تلخ

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل بیاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

 

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش، گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تویی مخمور، خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا میشود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت، مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوهی پاک بود

 

روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما ... مرده بود

 

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو ، ما را بس است

 

 

 

  ---> عشق تلخ <--- 

 

 

چقدر این دکلمه قشنگه !!! نه؟؟  از اینجا میشه دانلودش کنید !!!

 

 

 

یا حق


 
سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386
هیچی !!!

از هر دستی بدی با همون دستم پس می گیری !!!!

ببین دوست عزیزم=بلاگم، که چند سال بی آزار ترین دوستمی !!! تو تنها دوستمی که همه ی حرفامو گوش می کنی بدون اینکه سرزنشم کنی ! تو تنها دوستمی که بی معرفتی و نامردی ازت ندیدم !! ببین چیا دارن بهم میگن !!!

درد و دل های من با تو رو مظلوم نمایی اسم میذارند !!!! میگند من اینا رو می نویسم که مفعول نوشته هام بخونتشون !!! یه جور حرف سر بسته !!!

نه !!!

مفعول نوشته هام دیگه دنبال اسم من نیست !!! مطمئنم هستم که دنبال هیچ نشونه ای از من نیست !!!

حالا تو به همه بگو که تو فقط سنگ صبورمی !!!! بگو قصدم فقط یه جور تخلیه ی روحیه نه مظلوم نمایی و نه یه حرف سر بسته !!!!

آزاده

 

 یا  حق


 
یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386
پستی که هیچ وقت نوشته نشد!

 

گفت: حالا من یه آرزو دارم تو سینه...

براش آرزو کردم که به آرزوش برسه!

گفت: میدونی چیه؟؟

بعد ادامه ی شعر رو خوند: که دوباره چشم من تو رو ببینه...

بازم براش آرزو کردم که به زودی هر کی رو می خواد ببینه و به آرزوش برسه!

گفت: مخاطب شعر توئی!!!

زیاد باور نکردم چون دیدن من اونقدرها سخت و مهم نبود که جزو آرزوهاش به حساب بیاد.

گفتم: چه آرزوی کوچیکی!!

آخه همیشه شنیده بودم آرزوها دست نیافتنی اند. یعنی از بچگی آرزو رو خواسته ی دست نیافتنی برام تعریف کرده بودند.

ولی حالا...

نمی دونم اون آرزوی کوچیک به چی تبدیل شد...حسرت یا آرزوی محال؟

آزاده

 

یا حق


 
شنبه 26 خرداد ماه سال 1386
|:

بعضی وقتا 1 شعر چقدر قشنگ می تونه احساس درونی آدما رو بیان کنه !!!

 

 

 

سردیه این نگاهو بشکن

فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه

این جدایی حق ما نیست

بودن تو آزرومه

حتی واسه ی یه لحظه

مــــــی میرم بـــــی تو

خوندن من یه بهانست

یه سرود عاشقانست

من برات ترانه می گم

تا بدونی که باهاتم

تو خودٍ دلیل بودنم

بی تو شب سحر نمی شه

مــــــی میرم بـــــی تو

 

من عشقت رو، به همه دنیا نمی دم

حتی یادت رو، به کوه و دریا نمی دم

با تو مـــــــی مونم، واسه همیشه

اگه دنیا بخواد، منو تو تنها بمونیم

واست می میرم، جواب دنیا رو می دم

با تو مـــــــی مونم، واسه همیشه

 

من عشقت رو، به همه دنیا نمی دم

حتی یادت رو، به کوه و دریا نمی دم

با تو مـــــــی مونم، واسه همیشه

 

خاطرات تو رو چه خوب، چه بد حک می کنم

توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم

با تو مـــــــی مونم، واسه همیشه

اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم

واست می میرم، جواب دنیا رو می دم

با تو مـــــــی مونم، واسه همیشه

اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم

واست می میرم، جواب دنیا رو می دم

با تو مـــــــی مونم، واسه همیشه

 

 

7th Music Band- Vasat Mimiram

 

و چقدر دنیا قشنگ و زیبا می شه وقتی تازه شب امتحان یه درس رو می فهمی !!! و چقدر قشنگ تر و زیبا تر می شه وقتی 01/0% امیدوار می شی که می تونی اون درس رو پاس کنی ... و چقدر دنیا یهو ای زشت و بدترکیب می شه وقتی یاد نمره ی میان ترمت یهو ای می افتی !!!

 

 

آزاده

یا علی


 
چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
وقتی با منی !!!

 

دلم می خواد با تو باشم

لحظه به لحظه عمرمو

با تو فراموش بکنم

قصه های گذشتمو

وقتی با منی چرا

دنیا برام زیبا می شه

انگار تولدی دوباره

تو زندگیم پیدا می شه

هر جا که من پا می ذارم

یاد تو خاطرم میاد

از توی ذهنم نمی ری

عاشقتم خیلی زیاد

ای کاش بدونی که برام

خورشید فردای منی

نباشی دنیا رو نمی خوام

تو نور چشمای منی

با تو همه دنیا مال منه

خوشی هر جا پر می زنه

تو وجودت غم شکنه

بی تو نمی تونم پا بگیرم

چه کنم آتیش می گیرم

تو نباشی من می میرم

 

گوشه ای از راز نگات

به وسعت زندگیه

قلب تو لبریز شده از

معرفت و سادگیه

وقتی که دور می شی ازم

غم دلمو خون می کنه

نبودنت حتی یه لحظه

قلبمو ویرون می کنه

دست توی دست من بذار

بیا بریم یه جای دیگه

یه جا که حتی توی خواب

هیچ کسی اونو ندیده

با من بمون تا همیشه

عشقو برام هدیه بیار

بذار منم به پات بمیرم

پا روی زندگیم بذار

 

با تو همه دنیا ماله منه

خوشی هر جا پر می زنه

تو وجودت غم شکنه

بی تو نمی تونم پا بگیرم

چه کنم آتیش می گیرم

تو نباشی من می میرم

...

من می میرم

 

دنی-وقتی با منی


 
چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
تنهایی !!!

 

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که واقعا ایراد از منه که نمی تونم کسی رو برا خودم نگه دارم... می ترسم دیگه روی کسی اسم دوست بذارم هر کسی رو دوست خودم دونستم بعد یه مدتی لگدم کرد و رفت...

یه ثمین و یه فرناز موندن که اونها هم با منند ولی اندازه ی یه دنیا باهام فاصله دارند و این مدت از بسکی اذیتشون کردم مطمئنا یه روزی تحملشون تموم میشه و تنهام میذارند... مثل بقیه ... مثل همون هایی که الان بودنشون برام بهترین مرهم واسه تنهاییم بود ولی حالا ...

از امروز تصمیم گرفتم فقط خودم باشم و خودم... تصمیم گرفتم هیچ کس رو به خلوت تنهاییم راه ندم که هر لحظه ترس از دست دادنش عذابم بده!!!

 

آزاده

۱۶/۲/۸۶


 
جمعه 24 فروردین ماه سال 1386
قطره ...

شیشه پُر بود از قطره های کوچولوی تنها !

یه قطره کوچولو که مشغول شیطونی بود پاش لیز خورد و افتاد رو یه قطره کوچولوی دیگه ، یه کم بزرگ شد ولی انگار هنوزم دنبال شیطونی بود چون دوباره لیز خورد و افتاد رو یه قطره کوچولوی دیگه ، یه کم دیگه لیز خورد و داشت می افتاد رو قطره کوچولوی بعدی که انگاری دلش برای قطره کوچولو سوخت ، یه کم مونده به قطره کوچولو کنار یه قطره ی بزرگ تونست خودش رو نگه داره اما تا وایستاد اون قطره بزرگه پشتش رو کرد بهش... شاید از پیدا شدن یه همزبون ناراحت شد ، شایدم از اینکه یه قطره ی دیگه جاش رو تنگ کنه !!!

قطره کوچولو که حالا دیگه بزرگ شده بود به اون قطره ی بزرگ گفت :ما می تونیم تنهاییمون رو با وجود همدیگه پُر کنیم مگه نه؟؟؟؟

ولی قطره بزرگه با عصبانیت گفت : نه من می خوام تا آخر زندگیم تنها باشم و جای خالی عشقم رو با وجود کسی پُر نکنم ...

قطره کوچولو دلش شکست ، خواست دولا شه و خرده شکسته های دلش رو از زیر پاش جمع کنه که لیز خورد و رفت تا آخر شیشه ... از پایین شیشه هم افتاد رو زمین و وجودش مثل دلِ شکستش 1000 تا تیکه شد ...

حالا فهمیدم چرا همه ی قطره های روی شیشه تنها بودن !!!!

 

 

آزاده

 

یا علی


 
جمعه 17 فروردین ماه سال 1386
...

۱ فاتحه برای شادی روحش ...

۳ روز ...

...

 

 

یا علی


 
چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385
رودخونه

بازم لب رودخونه ... این بار دیگه تنها نیستم ، ثمین و فرناز هم پیشم نشستند. طبق معمول فرناز تو گذشتش غرقِ، ثمین هم داره کم کم میره سراغ خاطره هاش ، بازم مثل همیشه من دارم چرت و پرت می گم که اون 2تا از فکر بیان بیرون...

این دفعه چرت و پرت هام زود ته می کشه، ولی نمی خوام فکر کنم ... به هیچی !! دلم می خواد توی حال بمونم، بیشتر چیزایی که از گذشته تو ذهنم میاد رو دوست ندارم ... می خوام توی زمان حال باشم !!

دلم برای خودم سوخت که کسی نیست فکرم رو مشغول کنه ...

چند متر اون طرف تر چشمم به یه پسره میوفته، زُل زده به رودخونه حتی 1بار هم چشماش به هم نمی خورند....

طرف دیگه رو نگاه میکنم، یه دختر با یه پسر نشستند، دختره نگاهش به رودخونه ست ولی پسره فقط دختره رو نگاه میکنه و حرف می زنه ... از حرکات دستش حدس زدم داره سعی می کنه خودش رو تبرئه کنه، دستاش حالت التماس داشتند ......

یه پرنده ی مهاجر حواسم رو پرت کرد، یه بند به پاش بسته بودند .... دیگه برام تکراری شد.....

برمی گردم سراغِ پسره که تنها بود، دیگه رودخونه رو نگاه نمی کنه ... سرش رو زانو هاشه، شاید می خواد کسی اشک هاش رو نبینه....

ثمین و فرناز هم که چشماشون قرمز شده ... دیگه حالش رو ندارم نقش غریق نجات رو براشون بازی کنم....

دوباره می رم سراغ اون 2تا دختر و پسر، پسره بلند شد و رفت.... ولی دختره هنوز چشمش به رودخونه ست...

از دور یه پیرِمرد داره میاد، یه کتاب و یه پارچه دستشِ و به سختی راه می ره... جلومون رسید... کتابِ دیوانِ حافظ دستش بود... یاد حافظ خودم افتادم ، دقیقا 1سال و 2ماهه سراغش نرفتم... یادمه آخرین بار از عصبانیت یه جا قایمش کردم... یادم باشه رفتم خونه پیداش کنم...

یه دفعه دلم خواست.... میتونم نیت کنم؟؟؟

نشست جلوی پام، روی زمین... کتاب رو باز کرد... برام می خوند و لبخندش بیشتر می شد... نمی دونم چرا یهو خوشحال شدم، اینقدر که بلند بلند می خندیدم.......................

می ترسم حافظ مثل اون دفعه واقعیت رو بهم نگفته باشه.... پشیمونم کاش سر قولم می موندم و دیگه سراغ حافظ نمی رفتم.................................................

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفا الله صبا کز تو پیامی میداد

ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام را هم شکن طُره ی هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود

 

 

 

 

 

 

 ۲۰/۱۲/۸۵

آزاده


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12223


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها